حالم داشت بد می شد. وسط قهقهه هام، گریه میکردم و وسط گریه هامم، پقی
میزدم زیر خنده. دست خودم نبود. شاید از اون معجون لعنتی بود که برای فرار
از فکر به مشکلاتم، سر کشیدم.بی اختیار، رفتم و نشستم پیشش. حالت مستی
به خودم گرفته بودم. فهمید. راستش "همیشه" میفهمید. از اینکه یکی تا این
اندازه منو میفهمید و درکم میکرد، واقعا خوشحال بودم. یه کم گذشت. یادم
نمیاد چی شد. اما حالم داشت روو به بهبودی میرفت. بهش گفتم:« من واقعا فکر
میکردم اونی رو که میخوام پیدا کردم. اما بعد از فهمیدن این قضایا، دیگه
شانسی برای شروع مجدد نمیبینم!» خودشو جا به جا کرد. یه لبخند تلخ زد و
گفت:« همیشه همین طوریه» پرسیدم:« چطوری؟!» گفت:« آدم همیشه فکر میکنه اونی
که میخواسته رو پیدا کرده! ولی جالب اینجاست تا وقتی که بمیره هم، اونی که
میخواد رو پیدا نمیکنه!»یه کم فکر کردم. راست میگفت. اما شاید ایراد از
ماست که آرمانی نگاه میکنیم، نه واقعی! داشتم اینارو توو ذهنم مرور میکردم که
گفت:« نه! چون نمیتونیم احساساتمونو کنترل کنیم. هیچ کدوممون. حتی خودم!»
جا خوردم. اما نه برای خوندن ذهنم... گفتم:« کنترل نکردن احساسات برای ف
برچسب:
نویسنده: پرهام نجفی
تاريخ: يکشنبه
15 اسفند
1395 ساعت: 8:32